مرگ تدریجی یک رویا/ سر «بهرام اتر» را بُریدند-عبارت دیدبان شمال - مرگ تدریجی یک رویا/ سر «بهرام اتر» را بُریدند
ساعت :
ویرانی مطلق قدیمی ترین کاروانسرای درون شهری شمال ایران در ساری+تصاویر

مرگ تدریجی یک رویا/ سر «بهرام اتر» را بُریدند

کاروانسرای بهران اتر ساری
    -     کد خبر: 413
    -     تاريخ انتشار : ۱۳۹۶/۱/۳۰|۱۱:۳۵
سرویس :
از آن شکوه شعف انگیز، امروز ویرانی مطلقی به جای مانده است. کاروانسرای بهرام اتر ساری در سکوت مطلق خبری و در بی اعتنایی لج درآرِ مسئولان روز به روز ویرانتر شد

دیدبان شمال:  آرام و آرام و صدالبته آرام تر گام برمی دارد، لبه کلاهش را بالا می دهد، سیگارش را می گیراند و سرش را به سمت صدای کبوترها روی سفال بلند می کند؛ صادق خان هدایت.

به جز «هدایت» نویسندگان، روشنفکران، سیاستمداران، مصلحان اجتماعی، مشروطه خواهان و البته مسافران فراوان دیگری نیز توجه شان به ازدحام کبوترها روی سفال های کاروانسرای بهرام اتر ساری جلب شده است و حداقل یک شب را در این معماری شگفت انگیز آجر و چوب صبح کرده اند.

کاروانسرایی که با ارسی های کنده کاری شده، پنجره های رنگارنگی که با نقشه قبلی آفتاب را در خود محصور می کنند و اتاق هایی آغشته به بوی چوب گردو ، روزگاری در خیابان نادر ساری بر ای خودش کسی بود و سری سربلند میان سرها داشت.

وسعت مجموعه کاروانسراهای بهرام اتر از "کاروانسرای حضرت" گرفته تا "کاروانسرای تبریزی" چیزی بیش از 35 اتاق بود که با معماری مخصوص خود سه میدانگاه اصلی را ایجاد می کرد. میدانگاه هایی با تیرک های چوبی، کفپوش های سنگی و چاه آب، که محل بستن اسب  و الاغ  بود و در حولش سکوهایی سنگی کار گذاشته بودند تا مسافران قبل از اینکه به اتاق بروند آنجا نفسی تازه کنند، چایی بنوشند یا چپقی چاق کنند.

شکوه بی پایان کاروانسراها تا مرز تکیه قدیمی بهرام اتر ادامه داشت. این کوچه قلب ساری قجری و پهلوی اول بود. رونقی که حتی تا اواخر دهه 60 هم ادامه داشت و من به خوبی به یاد دارم که پیرمردهای چپق به دست، با الاغ ذغال می آوردند و چای و قند می بردند.

 پنبه زنی، لحاف دوزی، خوارو بارفروشی، کفاشی، آهنگری، دیگ قلی کُنی، آب انبار، قهوه خانه و خیاطی داشت و مردمانش چشم هایی مملو از ستاره زندگی داشتند، غمشان نبود، کمشان نبود و آه زمستانش سرد و گیرا بود و خواب بهارشان غرق در بهارنارنج.

از آن شکوه شعف انگیز،  امروز ویرانی مطلقی به جای مانده است. کاروانسرای بهرام اتر ساری در سکوت مطلق خبری و در بی اعتنایی لج درآرِ مسئولان روز به روز ویرانتر شد و حالا کار به جایی رسیده است که کل نمای کاروانسرای تبریزی را با یک تابلوی بزرگ پوشانده اند.

 

لابد صاحب مغازه باخودش فکر کرده فونت مزخرف و تکراری نام مغازه اش به مراتب زیباتر از ایوان های چوبی و معماری آجرنمای کاروانسراست و در اتوماتیکش هم دلرباتر و کارآمدتر از آن درِ گردوی کنده کاری شده نازنینی است که یک روز صبح از جاکنده شده بود، طوری که انگار هرگز دری درکار نبوده است.

تمام محوطه درونی تمامی کاروانسراها ویران شده اند. یک روز به بهانه تعمیرات رویش را پوشاندند و فردا صبح در کمال ناباوری کل بنا را ویران کردند  و با آجرهای صنعتی مسخره یک دیوار موقتی به جایش ساختند تا اگر کسی فریاد  زد، بگویند اصلا کاروانسرایی درکار نبوده!

 روز دیگر محوطه های درونی را به روز کردند و آن کرکره های چوبی را کندند و آتش زدند و به جایش کرکره های فلزی کار گذاشتند. روز دیگر بخش غربی ساختمان را ویران کردند و امروز تخریب بخش بیرونی آخرین قسمت باقی مانده کاروانسرا را آغاز کرده اند تا ضمن دهن کجی چندین باره به مسئولان میراث فرهنگی ساری و مازندران، نشان دهند انسان تا چه اندازه می تواند نسبت به تاریخ و هویت خود بی تفاوت باشد.

ساری که روزگاری در کنار گرگان ازجمله زیباترین و آبادترین شهرهای شمال ایران بودند امروز به موهبت غفلت مردمش، سکوت نمایندگانش، بی مسئولیتی مسئولانش و بی خبری خبرنگارانش در حال فروپاشی تاریخی است.

فقط در محوطه تاریخی امامزاده یحیی و بهرام اتر در دو دهه گذشته بیش از 6 اثر تاریخی مهم به طور کلی ویران شده است.

 ابتدا آب انبار بهرام اتر را خراب کردند و به جایش پارک ساختند و بعد هم خیر آن پارک را خوردند و آنجا را پارکینگ کردند. بعد به سراغ خانه 180 ساله بازرگان رفتند و در کمتر از یک هفته آن همه عظمت و شکوه را در 700 متر مربع با خاک یکسان کردند و امروز به جایش ساختمان سنگی حال بهم زنی ساخته اند که نه تنها داغ دل تاریخ ساری را تازه می کند، بلکه راه را بر افق باز کوچه 13 پیچ بسته است.

بعد از آن به سراغ کاروانسراها رفتند، سپس خانه سردار جلیل ( که امروز درحال فروپاشی به دلیل رطوبت و عدم رسیدگی است) را  به حال خود رها کردند. بعد برای خانه اسفندیاری دندان تیز کردند و آن را نیز ویران ساختند و النهایه خانه پدری احسان طبری را از روی زمین محو کردند.

اکثرا این اتفاقات توسط خود مردم رخ داد، زیرا اولا اکثر این بناها ملک شخصی بودند[ تصورش را بکنیدکه مثلا میدان نقش جهان اصفهان یا باغ ارم شیراز ملک شخصی کسی باشد!] ثانیا کسی به آنها یاد نداده بود که هویت شما در همین آجرها و چوب ها نهفته است، ثالثا هیچ مسئول یا نهادی (اعم از دولتی یا مردم نهاد) حتی یک تلنگر ساده هم نزد و با تشکیل این مثلث مرگ، ویرانی تاریخی ساری آغاز شد.

 

چه می توانم بگویم؟ چه کسی را جز خودم باید شماتت کنم. من، خودم به تنهایی باید پافشاری بیشتری می کردم، نباید از جلوی بیل مکانیکی هنگام خراب کردن خانه بازرگان بلند می شدم، باید به اصرار فراوان خانواده تبریزی را قانع می کردم که کاروانسرا را به میراث فرهنگی بدهند، باید جمعی از نویسندگان شهرم تشکیل می دادم و اجازه تخریب خانه احسان طبری را نمی دادیم، باید طوماری با امضای روشنفکران ساری تهیه می کردم و میراث فرهنگی را بابت بلاتکلیفی و به حال خود رها شدن آب انبار نو و آزب انبار میرزامهدی مورد موآخذه قرار می دادم. باید می پرسیدم چرا کسی سراغی از خانه میرگتی، باغبان، معین الشریعه و روشن نمی گیرد؟

مقصر اصلی خودِ منم، هرچند تاریخ شهادت می دهند که بارها از ویرانی آثار تاریخی ساری نوشتم، بارها با مسئولان به صورت تلفنی و حضوری رایزنی کردم، بارها گریستم و چه شب ها که عاجزانه به جای خالی همه آن چیزهایی که کودکی مرا و گذشته شهرم را می ساخت خیره شدم، اما چه سود که گویا تنهایی و تشتت و بی خیالی سرنوشت محتوم ما ساروی هاست.

یک روز تاریخمان را به دست خودمان ویران می کنیم و روز دیگر ساری را تکه پاره می کنند اما بازهم ساکتیم و بعید نیست یک روز صبح که از خواب بیدار شدیم ببینیم میدان ساعت را برده اند و تنها کمی تعجب کنیم اما اندکی بعد، بدون اینکه جای خالی چیزی بزرگ را حس کنیم به راهمان ادامه دهیم.

اصلا بعید نیست بگویند ساری از فردا دیگر مرکز استان نیست و بازهم کمی نق بزنیم و عاقبت خودمان را قانع کنیم که: چه بهتر!!

 

خلاصه اینکه در این شهر هیچ چیزی بعید نیست، در این شهر که شب های مهربان اما تاریکی دارد، در این شهر که اسمان خیابان قارنش در روزهای ابری از خود بی خودت می کند، در این شهر که پیاده روی اردیبهشت در خیابان های مازیار و کارمندانش به لطف بهارنارنج ها هوش از سرت می برد و در این شهر که بیش از 2500 سال تاریخ شهرنشینی دارد، عقربه هویت و تعصب مدت هاست از کار افتاده و روزمره گی چون اژدهایی مردمان این شهر را بلعیده است.

چه می توان گفت جز اینکه بار دیگر مردم این شهر را فراخواند، چه می توان کرد جز اینکه بازهم دست به قلم برد. نمی دانم وقتی مسئولان میراث فرهنگی مازندران تصاویر افول ساری در 2دهه اخیر را ببینند چه خواهند  کرد؟ نمی دانم باید با چه شیوه ای به دلاور بزرگ نیا گفت: به داد ساری برسید، نمی دانم چگونه باید کینه توزان شهردار ساری را قانع کرد که از فرصت عبوری برای جلوگیری از ادامه ویرانی تاریخی استفاده کنید و اصلا نمی دانم کسی صدایم را می شنود یا نه؟

الو......... الو.............

 

منبع: خبرشمال ـ عالین نجاتی

ارسال نظر

نام
پست الکترونیک
متن
captcha
ارسال